Powered By Blogger

۱۳۸۹ دی ۲۱, سه‌شنبه

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


چرا افغانستان اباد نمی شه ؟
چرا رهبران ما برای قدرت جنکید؟ 
چرا ما اتحاد نداریم؟
چرا قوم پرستی است تا حالا در افغانستان؟
 چرا ما پشرفت نمی نمایم ؟
چرا یک دولت خوب نداریم ؟
چرا فساد اداری کم نمی شه؟
چرا رشوه خوری گم نمی شه؟
چرا طالبان کم نمشه ؟
چرا ایرانها با افغانی ها رویه زشت داره؟ 
چرا ما برای پشرفت خود کار انجام نمیدم؟
چرا طالیبان دامن کیر افغانستان است؟
  چرا امنیت کامل نداریم ؟
چرا نیره های خارجی به افغانستان امده؟
چرا امنیت نمی اورد به افغانستان؟
چرا مودی نفدی و موادی خوراکه به بالا میره نرخش؟
چرا ما زیر یک چطری بزرک و محکم راه نمی ریم؟
چرا یک کشوری پر از صلح نداریم؟
چرا ایرانی ها تیل افغانی هار گرفتن برای چه؟
چرا چرا چرا چرا چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   
  


۱۳۸۹ دی ۲۰, دوشنبه

پدر که دخترش را به 3 هزار دالر امریکای قربانی کرده هست!

روزی از روز ها که من بسوی صنف خویش روان بودم. ناگهان چسمم به دختري خورد که اه اه گریه می کرد. از آن پرسیدم که خواهر جان چرا گریه می کنی. از ان دل غصه که داشت گفت. مرا پدرم به هشت هزار دالر امريكاي فروخته است. من پرسیدم مادرت هم دست پدرت هست کفت. اکر مادرم زنده می بود این همه کار ها را نمیماند که پدرم به حق من بکند. خوب مادرت را چطور از دست دادی. گفت مادرم از طرف روز به خانه همسایه مان می رفت و از طرف شب کلا میدوخت هر شب دو یا سه دانه از ان میدوخت. صبح که من از خواب بر مي خواستم به من نصیحت می کرد مي كفت كه به بزرگان احترام كن و به خو ردا مهرباني . بعد کلا را به من می داد می کفت. این را برو بفروش و به خود قلم ،کتاب و کتابچه بخر. یک روزي من در حال انجام وظیفه خانگی خویش بودم که دروازه به تق تق درآمد من به کار خود ادامه دادم. چون فکر کردم که پدرم می رود دروازه را باز می کند. دیدم که پدرم خواب کرده است بر خواستم به طرف دروازه روان شدم رفتم دیدم. که دختری همسایه مان هست. پرسیدم که چه شده است کفت. مادرت از سری خانه مان افتاده است به سویش به دویش رفتم و ديدم که مادرم در حال از دست دادن جان خويش است. به من کفت. هر چه که پدرت گفت همان طور بکن. سه سال میشود که من مادرم را از دست دادم. صبح همان کسی که مرا از پیشی پدرم خریده است می اید می برد. نه گفت كه شما را از پيش پدرت كه خريده است كي ها مي باشد . خوب پدرم به من نه گفته است آنها كها مي باشد. فكر نه مي كنم انسان هاي خوب باشد .من پرسيدم كه چه مي داني . گفت كسي كه انسان ميخرد بنظري تو انسانها خوب است همان طور كه شما فكر مي كند من همان طور فكر مي كنم.

گفتو گو بین اقای پل دار و بی پل!


تشکر از هر دو این آقایان که به مجلیس مان شرکت کرده است.

سوال های که من از شما می کنم مربوط به هردوی شما می شود!

سوال اول: زنده گی کردن یعنی چه؟

جواب ار پل دار: زنده گی یعنی خوش گذرانی کردن و خوش بودن.

جواب از بی پل: زنده گی یعنی گناه کردن باید گفت که زنده کی کردن یعنی ازمایش دیدن.

سوال دوم: خوب اقایان بگوید که خوش بختی به چه نهفته است؟

پل دار: ما وقتی خوش بخت هستیم که عزت داشته باشیم،پل و دارای داشته باشیم.

بی پل: ما وقتی خوش بخت هستیم که رضای خدا «ج» را بدست اوریم یعنی خدا«ج» از ما خوش باشد هر خوش بخت نصیب ما خواهد شد.

آقای پل دار از مردی بی پل سوال کرد.

گفت: ایا شما بیدون پل و دار زنده گی کرده می توانید؟

جواب: خوب این طبیعی است که هر انسان به خوردن و نوشیدن نیاز دازد.خوب جواب شما این طور است که خدا«ج» روضی هر انسان را میدهد به شکل کار،زحمت و بیدونی کار و زحمت.

آقای بی پل دار سوال کرد.

گفت: ایا می توان رضای خدا«ج» را با پل و داری خرید؟

جواب:خوب دوستان این اقای محترم می خواهد که آبوروی من را ببرد با این سوال های بجایش.


از عالم بی عمل کرد زنبور با عسل خوب هست!


کسانکه می خواهد از شهد علم بهر ببرد نه از شهد تلخ کوکنار باید از زنبور عسل پند بیگرد که چه قسم کار ها انجام دهد که برای جامع اش، برای مردم اش و وطن اش مفید باشد نه مضر. بنظری من زنبور عسل بهتر از عالم بی عمل است مثلا کار های که زنبور عسل می کند ما و شما نمی کنم ما و شما برای مردم خود کوکنار تهیه می کنم اما زنبور عسل که یک حشری خور و گوچک است برای ما و زنبور های عسل از کیهان شیرین شیره را پیدا کرده و از ان عسل مسازد ما و شما از ان استفاده می کنم باید از زنبور عسل پند بیگریم که برای جامعه خود از چیز های خوب و مفید باشد استفاده کنم نه مثل انهای که برای جامعه خود مواد وارد می کند که برای جامعه مضر و خطر ناک هست مثل مواد مخدر و اسلحی که توسط مردم نادانی ما که به اسم طالبان یاد میشود تهیه کرده و وطن خود را ویران میزازد. من خواهشم از انهای ایست که با این کار خود وطن خود را خراب می زازد نه اباد پس باید انها ببفهمد که از این کار ها اجتناب کند و به وطن خود برکردد صلح و آشتی را به میان اورد اگر انها در وطن خود برگردد همه مردم نتنها مردم بلکه حکمت ما نیز به انها کمک خواهد کرد. و کسان که عالم است ما بی عمل این خواهش این خواهش را دارم که برای پشرفت وطن خود بکوشد تا وطن خود را اباد و پر از محبت و صلح بسازد.

تا از کشور ما یک کشوری پر از صلح و آشتی باشد و همه مردم وطن ما در زیر چطر صلح زند گی کند ندر زیر چطر که نابودی موجود باشد





خاطره یک روز جمعه

دوستان امروز روز جمعه است یکی از روز های رخصتی. خوب در این روز من با یک دوستی خودم یکجا شدم و پرسیدم که به چه کارها مصروف هستی.
گفت:دوستی عزیزم من از تو چه پد کنم. من که هستم در این روز ها روز های سختی را میکشم.
من سوال کردم که منضوری شما را نفهمیدم.
اوجواب داد و گفت: خوب نصرت الله جان از مادرم شاید خبر باشی که فوت کرده.
من گفتم بلی زنده گی سری تو باشه مکه چه کرده.
گفت: بعد از فوت کردن مادرم زنی دیکه پدرم  کرد بخاطر برادران و خواهران ام.
من گفتم در این چه مشکل هست خوب شاید پدرم برای خوبی برادران و خواهران ات این کار را کرده باشد.
درست است نصرت جان اما بعد از چند ماه خانم دومی پدرم صاحب پسری شد بعد ار ان روز با برادرانم و خواهرانم  روزی خوش ندیدن من فکر این را نکردم که اکه مادری دومی من داری فرزن میشود برادران و خواهران ام به مشکل بر می خورد اول ها که بود مادرم با برادران و خواهران ام رابیطه خوبی داشد اما بعد نمی فهمیدم که مادرم با برادران وخواهرانم رویه زشت میکنه.
راستی لالا با پدرت حرف زدی یا نه که او هم با برادران و خواهران ات همین رفار را دارد که مادرت دارد.
خوب پدرم بعد از پیدا شدنی برادری جدید من که از مادری دومی من است پدرم از همان وقت با برادران و خواهرانم رویه خوب نمکونه.
خوب شما کاری برای برادران و خواهرانت انجام دادی یا نه؟
من از دستم که هر چه می اماد ان را انجام دادم خوب با پدرم صحبت کردم که چرا این کار را میکنی او جواب میداد میگفت که این قدر برادران و خواهران خود را دوست داری انها را به خانه خود ببر خوب من گفتم گه مصولیت  انها به دوشی تو هستی پدر او گفت که به م چه من مصولیت خود را انجام داد انها را به مکتب و کورس روان کردم این کاری من نیست که انها تنبلی میکنه.
بعد من از پدرم پرسیدم من تنبلی از انها ندیدم او جواب داد انها میخواهد که پل را مثلی اب به باد بیده خوب من پل ندارم که انها را بیدم.
من گفت پدر من از تو این را سوال نگردم که چرا انها را پل نمیدی که به چسزی بخرد که ضرورت دارد من  این را سوال کردم که چرا با انها رئیه زشد داری.
بعد پدرم جواب داد:به تو چه من پدری انها است یا تونه که  تو که حالا بزرک شدی از حتی خود میکزری پسر.
خوب نصرت جان  بعد پدری خود را گفتم من برادان و خواهران خود را می برم خوب پدرم گفت که ائنه دروازه واز است بیفرمان انها را ببر من هم خوش است من برادران خود را اوردم به خانه خود تو خودت خوب خبر داری که من کاری خود را از دست دادم حالا هر روز از این دفتر به ان دفتر میروم میکه که تو پل ندرای غربه است یا میکه که تورا  کسی را نمیشناسی چه اعتماد به تو. این دفتر ها که هست امروز به جیب و داری مردم فکر میکنه بعد وظیفه میده حالا من که هر کاری پیشم بی اید من انجام میدم مکر یک روز کار پیدا میشه یک روز نمی شه.
بااحترام