دوستان امروز روز جمعه است یکی از روز های رخصتی. خوب در این روز من با یک دوستی خودم یکجا شدم و پرسیدم که به چه کارها مصروف هستی.
گفت:دوستی عزیزم من از تو چه پد کنم. من که هستم در این روز ها روز های سختی را میکشم.
من سوال کردم که منضوری شما را نفهمیدم.
اوجواب داد و گفت: خوب نصرت الله جان از مادرم شاید خبر باشی که فوت کرده.
من گفتم بلی زنده گی سری تو باشه مکه چه کرده.
گفت: بعد از فوت کردن مادرم زنی دیکه پدرم کرد بخاطر برادران و خواهران ام.
من گفتم در این چه مشکل هست خوب شاید پدرم برای خوبی برادران و خواهران ات این کار را کرده باشد.
درست است نصرت جان اما بعد از چند ماه خانم دومی پدرم صاحب پسری شد بعد ار ان روز با برادرانم و خواهرانم روزی خوش ندیدن من فکر این را نکردم که اکه مادری دومی من داری فرزن میشود برادران و خواهران ام به مشکل بر می خورد اول ها که بود مادرم با برادران و خواهران ام رابیطه خوبی داشد اما بعد نمی فهمیدم که مادرم با برادران وخواهرانم رویه زشت میکنه.
راستی لالا با پدرت حرف زدی یا نه که او هم با برادران و خواهران ات همین رفار را دارد که مادرت دارد.
خوب پدرم بعد از پیدا شدنی برادری جدید من که از مادری دومی من است پدرم از همان وقت با برادران و خواهرانم رویه خوب نمکونه.
خوب شما کاری برای برادران و خواهرانت انجام دادی یا نه؟
من از دستم که هر چه می اماد ان را انجام دادم خوب با پدرم صحبت کردم که چرا این کار را میکنی او جواب میداد میگفت که این قدر برادران و خواهران خود را دوست داری انها را به خانه خود ببر خوب من گفتم گه مصولیت انها به دوشی تو هستی پدر او گفت که به م چه من مصولیت خود را انجام داد انها را به مکتب و کورس روان کردم این کاری من نیست که انها تنبلی میکنه.
بعد من از پدرم پرسیدم من تنبلی از انها ندیدم او جواب داد انها میخواهد که پل را مثلی اب به باد بیده خوب من پل ندارم که انها را بیدم.
من گفت پدر من از تو این را سوال نگردم که چرا انها را پل نمیدی که به چسزی بخرد که ضرورت دارد من این را سوال کردم که چرا با انها رئیه زشد داری.
بعد پدرم جواب داد:به تو چه من پدری انها است یا تونه که تو که حالا بزرک شدی از حتی خود میکزری پسر.
خوب نصرت جان بعد پدری خود را گفتم من برادان و خواهران خود را می برم خوب پدرم گفت که ائنه دروازه واز است بیفرمان انها را ببر من هم خوش است من برادران خود را اوردم به خانه خود تو خودت خوب خبر داری که من کاری خود را از دست دادم حالا هر روز از این دفتر به ان دفتر میروم میکه که تو پل ندرای غربه است یا میکه که تورا کسی را نمیشناسی چه اعتماد به تو. این دفتر ها که هست امروز به جیب و داری مردم فکر میکنه بعد وظیفه میده حالا من که هر کاری پیشم بی اید من انجام میدم مکر یک روز کار پیدا میشه یک روز نمی شه.
بااحترام

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر