روزی از روز ها که من بسوی صنف خویش روان بودم. ناگهان چسمم به دختري خورد که اه اه گریه می کرد. از آن پرسیدم که خواهر جان چرا گریه می کنی. از ان دل غصه که داشت گفت. مرا پدرم به هشت هزار دالر امريكاي فروخته است. من پرسیدم مادرت هم دست پدرت هست کفت. اکر مادرم زنده می بود این همه کار ها را نمیماند که پدرم به حق من بکند. خوب مادرت را چطور از دست دادی. گفت مادرم از طرف روز به خانه همسایه مان می رفت و از طرف شب کلا میدوخت هر شب دو یا سه دانه از ان میدوخت. صبح که من از خواب بر مي خواستم به من نصیحت می کرد مي كفت كه به بزرگان احترام كن و به خو ردا مهرباني . بعد کلا را به من می داد می کفت. این را برو بفروش و به خود قلم ،کتاب و کتابچه بخر. یک روزي من در حال انجام وظیفه خانگی خویش بودم که دروازه به تق تق درآمد من به کار خود ادامه دادم. چون فکر کردم که پدرم می رود دروازه را باز می کند. دیدم که پدرم خواب کرده است بر خواستم به طرف دروازه روان شدم رفتم دیدم. که دختری همسایه مان هست. پرسیدم که چه شده است کفت. مادرت از سری خانه مان افتاده است به سویش به دویش رفتم و ديدم که مادرم در حال از دست دادن جان خويش است. به من کفت. هر چه که پدرت گفت همان طور بکن. سه سال میشود که من مادرم را از دست دادم. صبح همان کسی که مرا از پیشی پدرم خریده است می اید می برد. نه گفت كه شما را از پيش پدرت كه خريده است كي ها مي باشد . خوب پدرم به من نه گفته است آنها كها مي باشد. فكر نه مي كنم انسان هاي خوب باشد .من پرسيدم كه چه مي داني . گفت كسي كه انسان ميخرد بنظري تو انسانها خوب است همان طور كه شما فكر مي كند من همان طور فكر مي كنم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر